![]() |
![]() |
|
|
|
|
یازده کودک در بند تنبیهی زندان اوین
در فضای دودگرفته بند تنبیهی زندان اوین، در فضای پر از زنانی که سیگار بر گوشه لب در راهروها در حرکتند و پر از زنانی با آثار عمیق خودزنی های شدید بر دستانشان،در فضایی پر از فحش و فریادهای بلند، پسر کوچکی در بغل یک زن توجهم را به خود جلب می کند؛ زن جوانی که می گوید بیست و دو سال سن دارد و ابروهایش را کامل تراشیده است. اعتیاد داشت و بدنش می لرزید به طوری که هر لحظه نگران افتادن طفل کوچکی بودم که در آغوش دارد. سر صحبت را با او باز می کنم. می گوید که به جرم حمل مواد مخدر در زندان است و البته سال قبل هم از همسرش طلاق گرفته و حضانت پسر کوچکش با خود اوست.از او می پرسم که چرا فرزند کوچکش را به مادربزرگش در خارج از زندان نسپرده است؟ می گوید که دو ماه قبل، مادربزرگش از او نگهداری می کرده ولی به دلیل گریه های شدید و ناآرامی کودک، او را به زندان انتقال داده اند تا نزد مادرش زندگی کند. نام فرزندش امید است و یک سال و نیم سن دارد. می خواهم چند لحظه ای کودکش را به من بسپارد. لرزش های خفیفی که امید کوچک دارد نگرانم می کند و مادرش می گوید:" یک خرده ضعیف و عصبی است".می گوید همراه با ده زن دیگر که آنها هم دارای نوزادانی هستند در یک سلول زندگی می کنند. روزی دو وعده غذای گرم مخصوص به کودکان داده می شود و برای تغذیه کودکان شان با شیرخشک و غذای مکمل، هیچ محدودیتی ندارند. اما آنچه بیشتر از همه او را نگران می کند فضای بند تنبیهی است و به همین دلیل هم مادر همواره نگران، کودکش را از آغوش خود جدا نمی کند. هنوز چند لحظه ای از صحبت با زن که مادر امید است، نگذشته که صدای فریادهایی از راهروی طبقه بالا، به گوش می رسد. چند زن ....... زندانی، زن دیگری را کتک زنان به پایین می کشانند. با صدای جیغ و گریه های زن بیچاره و فریادهای زنان دیگری که کتک های بیشتری را برای زن زندانی طلب می کنند، درمانده در گوشه ای از پله ها کز می کنم و مادر امید هم بلافاصله کودک خود را به اتاق می برد.در هواخوری بند تنبیهی، کودک دیگری به نام فاطمه مشغول راه رفتن و شیطنت است. فاطمه، یک سال و ده ماهه است. مادرش او را به چند زن دیگر سپرده است تا چند ساعتی از او نگهداری کنند. محوطه ای که نام هواخوری را برای آن گداشته اند، حیاطی است با کف سیمانی که پر است از طناب هایی که برای آویزان کردن کردن لباس از آن استفاده می شود و پنجره های کلیه سلول ها به آن باز می شود. یک زن زندانی به سمت فاطمه می آید و او را در آغوش می گیرد زن دیگری با عصبانیت به سمت او رفته و فاطمه را از آغوش او بیرون می کشد و با نثار چند فحش به او می گوید :" این آخرین بارت باشه که به فاطمه دست می زنی...." زن می رود و من می مانم با انبوهی از سوالاتی که به ذهنم هجوم آورده است....و زن دیگری هم بود که با نوزادی در بغل، مدام در راهروهای بند قدم می زد و فرصتی نبود برای پرسیدن نام کودک و جرم مادرش. و مهدی کوچک هم بود که او را همراه مادرش در کلاس های فرش بافی بخش فرهنگی زندان دیدم که مشغول چهار دست و پا راه رفتن بود و شیطنت... و البته بودند زنانی دیگر و کودکانی دیگر..
محبوبه حسین زاده
|
|
¤ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 24 ارديبهشت 1386
ساعت 10:20
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | { صفحه قبل } { صفحه 4 از 7 } { صفحه بعد } |
|
|
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
قسمت اول عهدنامه .....کنوانسیون حقوق کودک...... کودکان خیابانی کودکان زندان..... پشیمونم از انسان بودنم...... |
| موضوعات |
| نویسندگان |
|
شیما عبدی |
| دوستان |
| ياهو |
|
|
| خبرنامه |
|
|
| جستجو |
|
|
| آماروبلاگ |
|
نظرات: 53 نوشته ها: 7 بازديد امروز: 3 بازديد ديروز: 5 کل بازديدها: 4432 |
|
RSS
|